مه من چه دانی تو غم تنهایی را… /چند تصویر از یک دوران/ پیمان برنجی

سایز متن   /

IMG_20190227_164054_126
یک ؛
نشسته ام پشت ویترین کتابفروشی ” گیلان” در چهاراره میکاییل رشت؛ مرد میانسال و سپیدموی و نسبتا کوتاه قدی وارد می شود و با دوستم که مالک کتابفروشی ست، گرم می گیرد و چند دقیقه ای می ماند و از این در و آن در می گویند و بعد هم آن مرد می رود…
ظاهر و قیافه ای بسیار معمولی دارد و اصلا کنجکاوی بر نمی انگیزد برایم.پس نمی پرسم که کیست…
و چندین بار دیگر هم این دیدار تکرار می شود و باز…

دو،
سال ۵۸…، هشت ساله ام و کنجکاوی از سر و کولم زبانه می کشد و این کنجکاوی، گاه گداری می شود سرک کشیدن به چمدان کوچک و قهوه ای و کهنه ی پدر!
لابلای خرد و ریزهای آن چمدان اما پاکتی بود پر از عکس، عکس هایی عجیب و تکان دهنده از مراسم اعدام محکومی به نام ” سیدفقیه زاده” که در سال های بسیار دور در رشت اعدام شد و آن طور که پدر می گفت، طناب دارش پاره شده بود و اما باز اعدامش کرده بودند…
و البته در میان آن پاکت عکس ها، عکسی هم بود که همیشه زیاد نگاهش می کردم!
چند سال بعد بدون آنکه پدر متوجه شود آن عکس را از حبس ِ آن چمدان بیرون آوردم و تا همین حالا حفظ اش کرده ام.
در آن عکس پسرخاله ی پدر،” پرویز سمندری” همراه دوست صمیم اش” مجید” در کنار هم ایستاده اند، در گذرفرخ رشت.

سه؛
دو نفر که مثل هم لباس پوشیده اند و در فاصله ی چند سانتی متر در کنار هم ایستاده اند و به دوربین زل زده اند .هر دو سفید پوشیده اند. پیراهن یکی شان یقه شکاری ست و آن دیگری ساده .هر دو شلوار سیاه ساسون دار پوشیده اند با کفش هایی سیاه و خاک خورده … در دست هر دو تایشان سیگاری می سوزد.
هر دو سبیل دارند و چهره ی یکی شان اخم کرده ست و آن دیگری نگاهی ملایم تر دارد.تقریبا شبیه به هم لباس پوشیده اند و دوربین زل زده به هر دو تاشان.
“پرویز” سمت راست عکس ایستاده و ” مجید” سمت چپ.پدر می گوید : خیلی با هم رفیق بودند و بعد می گوید : روز سیزدهم فروردین سال ۱۳۴۲ من و پرویز بودیم و حمید خباز بشر و هادی معادل و نادر کفاش و چند نفر دیگر، ” مجید ” هم به گمانم بود . بعد از چند ساعت دورهم نشینی و گپ و گفت و…، راه می افتیم به سمت باغ محتشم .من از آنها جدا می شوم به خانه می روم و آنها به راهشان ادامه می دهند.
ساعت شش، هفت غروب از خانه بیرون می زنم. در خیابان آمبولانسی آژیرکشان دور می شود.
یکی رو می کند به من و می گوید دعوایی خونین در گرفت و جوانکی خواست طرفین دعوا را جدا کند که گردنش چاقو خورد که بردندش بیمارستان پورسینا.
آن جوانک، ” پرویز ” بود که شاهرگش به ضرب تیغه ی چاقوی شخصی بنام ” محمد سوادکوهی” دریده شد که همان ضربت باعث مرگ نابهنگامش شد .
سالها بعد ” سوادکوهی” هم مجنون گشت و گویا در یک تصادف رانندگی به شکل هولناکی سوخت و کشته شد!

چهار؛
ده، دوازده ساله ام…، ماشین ” لادای” استخوانی رنگی نبش کوچه مان ایستاده و پدر با صاحب آن خودرو که دوستش است، گرم صحبت است.
دوستش آقایی ست کوتاه، بلند با موهایی صاف و جوگندمی که روی گوش هایش را پوشانده؛ سبیل دارد و ” خالی” قهوه ای هم در صورتش خودنمایی می کند و بسیار آراسته است.
پدر می گوید : ” حمید قدیمی حرفه ” است و داستان می نویسد . رفیق بسیار صمیمی اش بود و متاسفانه در دهه هفتاد بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت.
پدر بعدتر می گوید : برادراوهم داستان می نویسد و نامش ” مجید “است. از ابتدایی با مجید همکلاس بودم و محله از دست ما آرامش نداشت. و بعد به آن عکس اشاره و یادآوری می کند که ” مجید” و ” پرویز” آمرزیده درآن عکس کنار هم ایستاده اند.

پنج؛
همه شب من اختر شمرم…
مه من چه دانی تو غم تنهایی را…

IMG_20190227_164101_513
شش؛
لابلای یکی از قفسه های کتابفروشی دوستم؛ ” کتاب گیلان” همیشه محل کنجکاوی من بود!
هرازگاهی روی آن نشریه ” کلک” و بعدتر” بخارا” ی علی دهباشی در داخل بسته ای پلاستیکی قرار داشت که نام و نشانی گیرنده آن این طور نوشته بود : رشت. چهارراه میکاییل.کتابفروشی گیلان .مجید دانش آراسته.
در پلاستیک اغلب باز بود و اگر هم نبود بازش می کردیم و ورق و ناخنکی سرسری به مطالبش می زدیم، و همیشه از دوستم می پرسیدم آیا من آقای دانش آراسته را تا حال دیده ام؟
دوستم می گفت : آقا مجید را می گویی؟ گاهی می آید اینجا که! دیده ای اش حتما…
و من همچنان کنجکاو دیدن آقا مجیدِ داستان ما…

هفت؛
اولین بار که داستان کوتاه ِ ” مگس” اش را خواندم یکه خوردم از آن نگاه پر از تخیل اش که از فضا و مکانی که بسیار ساده و رخوتناک است ( قهوه خانه) ، چنین سوژه بدیع و منحصر به فردی را بیرون کشیده .

هشت؛
کی بود و کجا…؟
که زمان رخصت داد و بالاخره ” مجید” را؛ آقا” مجید” را، آقای ” مجید دانش آراسته” را یافتم و رخ به رخ شدیم.آدمی بی پیرایه در داستان نویسی گیلان.
داستان هایش اما همه زیست شده و هیچ گاه هم ازاین فضا فرار نکرده ؛ یعنی خودش نخواسته که این ” مولفه ” اش را زیر پا بگذارد.

نه؛
همه شب من اختر شمرم…
آقا مجید این ترانه قدیمی را خیلی دوست دارد و گاهی در دورهمی ها برایمان زمزمه می کند و گاهی هم آوازش را می خواند، وقتی…؛ همه شب من اختر شمرم…؛ مه من چه دانی تو غم تنهایی را…

ده؛ به احترام او و نامش؛ کلاه از سر بر می دارم.

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی