گفت و گو با ناصر غياثي به مناسبت انتشار «كافكا در خاطره ها»/كافكاي ديگران

سایز متن   /

پيام حيدر قزويني

* «ارتش تك‌نفره» بعد از «پلنگ‌هاي كافكا» دومين كتابي است كه از موآسير اسكلير ترجمه كرده‌ايد. در بين آثاري كه شما به فارسي ترجمه كرده‌ايد، تنها همين دو كتاب از زبان واسطه ترجمه شده‌اند. با توجه به اين كه هميشه بر ترجمه از زبان اصلي تاكيد داشته‌ايد به‌نظر مي‌رسد جذب اسكلير شده‌ايد كه باز هم اثر ديگري را از او از زبان واسطه برگردانده‌ايد. اين‌طور نيست؟
چرا، دقیقا همینطور است که شما تشخیص دادهاید. اگر بگویم سکلیر با آن تخیل قوی و طنز نیشدار کمنظریش بدجوری مرا مجذوب خودش کرده است، اغراق نکردهام.پیشبینیناپذیری بودن پایان داستان یا به عبارتی دیگر غلط از آب در آمدن پیشبینیهای خواننده، حتا خوانندهی حرفهای داستاندر یک اثر ادبی یکی دیگر از نکاتیست که مرا مفتون خودش میکند و اسکالیر از این منظر هم کمنظیر است.
* «ارتش تك‌نفره» مربوط به چه دوره‌اي از نويسندگي اسكلير است و آيا مي‌توان اين رمان را جزو آثار برجسته او دانست؟
اجازه بدهید ابتدا از چگونگی آشناییام یا اسکلیر بگویم. چند سال پیش دوستی آلمانی که از علاقهام به کافکا خبر داشت و مرا به عنوان آدم شوخی میشناخت، “پلنگهای کافکا” را به من هدیه داد و گفت، وقتی این رمان را میخوانده دایم به یاد من میافتاده، هم از نظر طنز این اثر و هم به خاطر نقشی که کافکا در این کتاب داشته. من هم فورا کتاب را دست گرفتم و مجذوبش شدم. این ماجرا مصادف شده بود با زمانی که وسط ترجمهی رمان “دستیار” روبرت والزر بودم، در آن بخشی از این رمان که پیچیدگی نثر و یافتن واژههای معادل فارسی به شدت کلافهام کرده بود. از آنجا که “پلنگهای کافکا” هم حجم کمی داشت و هم زبان سادهای، وسوسه شدمدستکم برای اینکه ذهنم هوایی بخورد، یک ماهی بنشینم پای ترجمهاش. چند روزی مقاومت کردم اما سرانجام تسلیم شدم. فایل “دستیار” را بستم و فایلی بازم کردم به نام “پلنگ” و شروع کردم به کار. اگر درست یادم باشد، دو ماهی ترجمهاش کار برد اما اسکلیر با این کتاب دلی از من برده بود خراب. تصمیم گرفتم یکی یکی آثاری را که از او به آلمانی ترجمه شده بخوانم. مجموع آثار روایی اسکیر شامل حدود بیست اثر میشود که شش تای آنها به آلمانی ترجمه شدهاند. کتابها را تهیه کردم و تا امروز چهار تایشان را خواندهام. از میان این چهار اثر این بار وسوسهی ترجمهی “ارتش تکنفره” به جانم افتاد، باز هم به لحاظ حجم کتاب و هم به لحاظ زبان سادهاش. اما این دیگر مواجه شده بود با تصمیمم برای برگشتن به ایران و تدارک مقدمات سفر. تا اینکه آمدم و به محض اینکه جاگیر شدم، “ارتش تکنفره” را هم ترجمه کردم.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
با این اوصاف میبینید که نمیتوانم در مورد جایگاه “ارتش تکنفره” در مجموعهی آثار او اظهار نظر دقیقی کنم. اما در میان این چهار رمانی که از او خواندهام و نیز نقدو وبررسیهایی که در رسانههای آلمان در مورد این آثار منتشر شده، به نظرم میرسد در میان آثار او “ارتش تکنفره” و “پلنگهای کافکا” از ارزش ویژهای برخوردارند. ناگفته نگذارم که در این فاصله به کنفرانسی در آلمان دعوت شدم با عنوان “دیدار بینالملی مترجمین ادبیات آلمانی”. حسب اتفاق یکی از کسانی که به این کنفراس دعوت شده بود، یک مترجم ادبیات آلمانی از برزیل بود. در طول یک هفته کنفراس باب آشنایی و دوستی با این مترجم باز شد. وقتی به او گفتم که من “پلنگهای کافکا” را به فارسی ترجمه کردهام و دربرنامه دارم “ارتش تکنفره” را هم ترجمه کنم، نزدیک بود شاخ دربیاورد. در طول آن یک هفته مدام میگفت: از برزیل تا ایران؟! باری صد سخن به یک سخن. از آن دوست برزیلی در مورد آثار اسکلیر و میزان محبوبیت و مقبولیت اوو در برزیل پرس و جو کردم. میگفت، در میان آثار اسکلیر “پلنگهای کافکا” و “ارتش تکنفره” دو اثر کمابیش همطراز و والا هستند.
* در «ارتش تك‌نفره» نيز مثل «پلنگ‌هاي كافكا» تخيلي درخشان ديده مي‌شود و اين يكي از ويژگي‌هاي اصلي اين دو اثر اسكلير است. نظرتان درباره تخيل در اين دو اثر اسكلير چيست و آيا اين ويژگي در ديگر داستان‌هاي او هم ديده مي‌شود؟
راستش را بخواهید، برای من به عنوان یک نویسنده،قدرت عجیب تخیل اسکلیر رشکبرانگیز است. به هر حال یادمان نرود که این نویسنده نه تنها در برزیل جوایز متعددی را از آن خود کرده و عضو آکادمی ادبیات برزیل بود، بسیاری از آثار او به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شدهاند. بیهوده نیست که از او به عنوان یکی از نامدارترین نویسندههای برزیل یاد میشود.این تخیل حتا با شدت بیشتری در دیگر رمانهای او نیز چشمگیر است.
گذشته از تخیل قوی و طنز گزندهی آثار او، اقلیت یهودی مهاجر به برزیل درونمایهی اصلی آثار اسکلیر است.‬‬‬‬‬‬‬‬‬
بخش بزرگی از آثارش را وقف هویت یهودی در سرگردانی یهودیها به طور کلی و یهودیت در برزیل مخصوصا. نقد به نابسامانیهای اجتماعی در برزیل‬‬‬‬‬‬
رابطهی پدر و پسر‬‬‬
* در روايت «پلنگ‌هاي كافكا» به وقايعي تاريخي مثل انقلاب اكتبر روسيه، جنگ‌هاي داخلي اسپانيا و… اشاره شده بود و در «ارتش تك‌نفره» نيز وقايع تاريخي در پس‌زمينه روايت حضور دارند. به‌نظرتان حضور وقايع تاريخي در پس‌زمينه روايت اين آثار چقدر اهميت دارد؟
تحولات عظیم تاریخی مثل انقلاب یا جنگ، زندگی تودهها را دگرگون میکنند، اما رویکرد اسکلیر به تحولات در این دو اثر مشخص از این منظر است که تاثیر آن تحول بر زندگی یک فرد مشخص چه و چگونه بوده.به باور من اسکلیر با پرداختن بهوقایعو تحولات تاریخی در حاشیهیاین دو اثر میخواهد به روایت این بنشیند که یک تحول یا واقعهی دورانساز تاریخی چه تاثیری بر زندگی یک فرد معین با روحیات و شخصیت ویژهی خودش میگذارد، به مثل در “پلنگهای کافکا” روایت میکند که انقلاب اکتبر روسیه چگونه از یک جوان ساده دل روسی یک خیاط تروتسکیست چهار آتشه در برزیل میسازد. از این منظر اشارات او به این تحولات و وقایع اهمیتی بس بسیار در ساختار اثر دارند، چنان چون آجری که بنایی روی آن ایستاده است و با کشیدن آن آجر بنا فرومیریزد. یعنی اشارات او به ان تحولات و دگرگونیها نه نقش تزیین دارد و نه از سر فخرفروشی به دانستههایش است.‬‬‬‬‬‬‬‬
* اگرچه تاريخ و اتفاقات سياسي ماجراهاي اصلي داستان‌هاي اسكلير نيستند اما روايت داستاني او بر بستر اين وقايع روي مي‌دهد و بر سرنوشت شخصيت‌هاي داستاني او تاثير مي‌گذارند. با اين‌حال به نظر مي‌رسد كه اسكلير اصلا به دنبال روايت تاريخ نيست بلكه در روايتش وقايع تاريخي را دست مي‌اندازد و با چهره‌هاي مهم تاريخ شوخي مي‌كند. اين‌طور نيست؟
خیر، گمان نمیکنم که او قصد شوخی با چهرههای مهم تاریخی داشته باشد. نگاه کنید مثلا به نقش فروید در “ارتش تکنفره”. اگرچه فروید در صحنهای از رمان پیدا و بعد محو میشود، اما با قراردادن او در برابر پیرمرد سادهدلی چون پدر مایر خواننده را توجه میدهد به تقلیل یکی از بزرگترین کشفهای بزرگ قرن بیستم در نزد عوام. از سوی دیگر اما این را نه به خشکی که با طنز برمینمایاند. آخر نه این که او طنزنویس است؟! طنزی که به قول خودش خودش در گفتگویی با یک روزنامهی آلمان سلاحیست در برابر ناامیدیها.
* طنز خاص اسكلير ويژگي بارز ديگر اين دو اثر اوست. با توجه به اينكه طنز همواره مورد علاقه شما هم بوده است، مهم‌ترين ويژگي‌هاي طنز اسكلير را چه مي‌دانيد؟
مهمترین ویژگی طنز او، مثل هر اثر طنزآلود اصیلی در این است که خواننده را به قهقه نمیاندازد و چشمهایشرااز فرط شادی به اشک نمینشیند، بل لبخندگکی به لب مینشاند و در عین حال به تمعقش وامیدارد، همان نوع از طنزی که به آن گروتسک میگویند و در فارسی به زیبایی به آن گریهخند میگویند، طنزی که در عالیترین سطحش هم میخنداند و هم میگریاند، طنزی بهرام صادقیگونه. در غیر اینصورت میشد مثلا لطیفه یا طنزی که در باب مسایل روز مینویسند، طنز روزنامهای، طنزی که همین امروز خندهدار است و فردا دیگر اثرش را از دست میدهد چون سوژهی طنز کهنه شده.
* بخشي از طنز «ارتش تك‌نفره» متكي به نثر روايت است. مهم‌ترين ويژگي‌هاي نثر اسكلير در اين رمان چيست و آيا در ترجمه‌اش با دشواري خاصي روبرو بوديد؟ نثر اسيكلر در «ارتش تك‌نفره» چقدر با نثر «پلنگ‌هاي كافكا» تقاوت دارد؟
از آنجا که من این دو کتاب را از روی ترجمهی آلمانی کتاب ترجمه کردهام، نمیتوانم از ویژگی نثر او در زبان پرتغالی برزیلی اظهار نظر کنم. در نثر آلمانی کتاب یا به عبارت دقیقتر در زبانی که دو مترجم آلمانی این دو کتاب برگزیده بودند، کمترین ردی از یک زبان شوخ و شنگ نبود، چه بسا به این دلیل که آلمانیها اصولا کمتر اهل طنز هستند. به تاریخ ادبیات آلمان که نگاه کنید، انگشتشمار طنزنویس مییابید، چون چنان که معروف است زبان آلمانی زبانیست بسیار دقیق و زبان اندیشه و بویژه فلسفه. چند سال پیش دو نویسندهی آلمانی کتابی در آلمان منتشر کردند با عنوان “آلمانیها و طنز/ تاریخ یک دشمنی”. اگر حمل برخودستایی نشود، من موقع ترجمهی دو اثر اسکلیر حواسم بوده که طنز کتاب را را در زبانش هم بازبتابانم.مخصوصا که خوشبختانه زبان و نیز ادبیات فارسی – اعم از کهن یا نو – از این بابت بسیار غنیست. هم در لطیفههای ایرانیها میتوان نکتهسنجیهای فراوانی یافت و هم در زبانی که بکار میبرند. اجازه بدهید یک نمونه برایتان تعریف کنم تا حرفم را مستدل کرده باشم: میگویند، یکی داشت میگفت، خدایا مرا نیامرز. همه شگفتزده از این دعای او به درگاه خداوند از او پرسیدند: یعنی چه؟! همه از خدا میخواهند مرا بیامرز، تو چرا میگویی نیامرز؟ گفت: دارم شکسته نفسی میکنم.
باری برگردیم به پرسش شما. همانطور که در بالا اشاره کردم، زبان آلمانی هر دو کتاب به غایت ساده بودند و جملهها اغلب کوتاه. بنابراین با هیچگونه مشکل خاصی به هنگام ترجمهی این دو اثر مواجه نبودهام، مگر یافتن تلفظ دقیق اسامی که آنهم به برکت وجود اینترنت به سادگی قابل حل بود.
* شخصيت‌هاي اصلي «پلنگ‌هاي كافكا» و «ارتش تك‌نفره»، راتينهو و ماير گوينزبيرگ، آدم‌هاي آرمان‌گرايي هستند و آرمان و جنون دو وجه اصلي شخصيت آنهاست. به نظرتان مهم‌ترين شباهت‌ها و تفاوت‌هاي قهرمان‌هاي اين دو داستان اسكلير چيست؟
به نظرم با مجنون خواندن ِ راتینهوی “پلنگهای کافکا” کمی بیانصافی میکنید آقای قزوینی. راتینهو طفلک جنون ندارد، اما یک آرمانگرای سرسخت است. باری از شباهتها شروع میکنم، هر دو چنانکه خود ِ اسکلیر کلیمیاند، هر دو روس و مهاجر به برزیلاند. و تفاوتها: راتینهو صادق است و ساده، ابتدا به خاطر سن و سال و روستایی بودنش و سپستر به خاطر اعتقادش به تروتسکی. مایر اما گرچه ابتدا آرمانگراست اما کمی هم خباثت در وجودش دارد. وقتی میبیند تلاشهای تکنفره و پس ابلهانهاش برای مبارزه با سرمایهداریبه جایی نمیرسد، خود مبدل به سرمایهداری استثمارگر تبدیل میشود، راتینهو اما تا آخرین نفسهایش یک تروتسکیست معتقد باقی میماند، یک آرامانگری تمام عیار که حتا حاضر به استخدام یک کارگر نست چون نمیخواهد استثمارگر باشد. در حالیکه مایر زیاد به این در و آن در میزند، راتینهو تا آخرین لحظههای عمرش یک خط را در زندگیاش تعقیب میکند.
* اسكلير نويسنده‌اي يهودي است و در خانواده‌اي مهاجر متولد شده و رد اين دو موضوع در «ارتش تك‌نفره» ديده مي‌شود. اگرچه روايت طنزآميز اسكلير در ظاهر مسئله در «اقليت» بودن را آشكار نمي‌كند اما هم در «پلنگ‌هاي كافكا» و هم در «ارتش تك‌نفره» موقعيت در اقليت بودن و آدم اضافي بودن ديده مي‌شود. نظرتان دراين مورد چيست؟
آمار میگوید یهودیهای برزیلی حتا به یک درصد از کل جمعیت برزیل نمیرسد. جمعیت برزیل صدوپنجاه میلیون نفر است و تعداد یهودیهای آنجا صدوپنجاه هزار نفر. میبینیم که یهودیهای برزیل در اقلیت محض هستند. از سوی دیگر معمولا آنهایی که مثل راتینهو یا مایر دست به مبارزه میزنند، عدهی قلیلی هستند، شاید هم بشود گفت که آرامانگراها همیشه عدهی قلیلی هستند اما همین عدهی قلیلاند که در شرایط خاصی تودهها را همراه خویش میکنند، گو که دو شخصیت اصلی این دو رمان موفق نمیشوند به همراهی تودهها دست پیدا کنند.
* به‌نظرتان اسكلير در داستان‌نويسي بيش از همه تحت تاثير چه نويسندگاني بوده است؟
آقای قزوینی عزیزم، من نه همهی کتابهای اسکلیر را خواندهام، نه شناخت دقیقی از او دارم و نه متخصص ادبیات برزیلم. شرح آشنایی من با این نویسندهی برزیلی را در بالا آوردهام. بنابراین میبینید که به راستی نمیتوانم ادعایی در این زمینه داشته باشم.
* ترجمه از زبان واسطه چقدر كار ترجمه را دشوار مي‌كند؟
نخست اینکه شما وقتی از زبان واسطه ترجمه میکنید، خود را دربست میسپارید دست مترجم قبلی، از هر نظر. به او اعتماد میکنید، در تمام زمینهها، اعم از انتخاب زبان، گزینش واژهها و چیدمان واژهها در جمله. از سوی دیگر همانطور که پیش از این اشاره کردم، موقع ترجمهی این کتاب میدانستم که دارم طنز ترجمه میکنم و زبان آلمانی دستکم به اندازهی زبان فارسی امکان طنزپردازی ندارد. به عبارتی به ترجمهی همکار آلمانیام خیانت کردهام اما میدانستم برزیل کشور آفتاب است و ایران عزیز ما هم کشور آفتاب و هرجا آفتاب باشد، مردمش سرزنده و شوخاند. در این میانه اما آلمان سرزمین ابر است وباران. این عنصر بیتردید نه تنها در شیوهی زندگی و جهانبینی، بلکه در زبان نیز بازتاب مییابد.
اما وقتی از زبان اصلی ترجمه میکنید، مطمئن هستید که نویسنده در گزینش تک تک واژهها دقت داشته و خیالتان از این بابت راحت است، اما وقتی از زبان واسطه ترجمه میکنید، دایم از خودتان میپرسید، نویسنده در متن اصلی چه واژهای انتخاب کرده بود؟ جملههایش را چطور نوشته بود؟ چه زبانی برگزیده بود؟ و پاسخی برای این پرسشهای اساسی ندارید. بنابراین دست به یک خطر میزنید، خطر افتادن به دام خطاهای احتمالی مترجک نخست. اما چه چاره؟ به نظرم فعلا تا زمانی که مترجم زبان ژاپنی یا پرتغالی یا چینی نداریم، ناگزیریم از زبان واسطه ترجمه کنیم.
من عمیقا اعتقاد دارم، ترجمهی آثار نویسندهای که مترجم زبانش را داریم، کاری به خطاست. همین از این روی تلاشم براین بوده که از زبان واسطه ترجمه نکنم مگر در موارد استثنایی که اسکلیر از آن دست از استثنائات است.
باری من از آن دوست و همکارم مترجم بزریلیام آگوستو رودریگرز خواهش کرده بودم، وقتی بگذارد و ترجمهی آلمانی این دو کتاب را با اصل پرتغالیاش تطبیق بدهد و نتیجه را برای من بنویسد. دو ماه بعد برایم نوشت که ترجمهها با توجه به این ویژگیهایی که زبان آلمانی دارد و در بالا به آنها اشاره کرده بودم، ترجمههای بسیار خوبی هستند و قابل اعتماد. از این بابت خیالم راحت شد. گذشته از این نقدهایی هم که در زبان آلمانی بر این کتابها نوشته بودند، همواره به این نکته اشاره داشتند که ترجمهی این کتابها “بازآفرینی اثر در زبان آلمانی” بودهاند.
* آيا اثر ديگري درباره كافكا ترجمه خواهيد كرد؟
تا سرم زنده است با کافکا کار خواهم داشت. در برنامه دارم، یادداشتهای روزانه، نامه به فلیسه را ترجمه کنم و نیز نامههای کافکا به خواهر محبوبش و بعد اگر عمری باقی ماند، نامههای کافکا به اشخاص مختلف را. اجازه بدهید، فقط در مورد بازترجمهی یادداشتهای روزانهی کافکا چند سطر حرف بزنم. گذشته از اینکه ترجمهی فعلی از انگلیسی انجام گرفته و گذشته از اینکه این دو کتاب غلطهای فراوانی دارند به شدت چشمگیر، نکتهی حائز اهمیت این است:میدانیم که کافکا وصیت کرده بود، ماکس برود دوست بسیار صمیمیاش هر آن چه از دستنوشتههای او را اعم از داستان و رمان و یادداشت روزانه و نامه باقی مانده بسوزاند. خوشبختانه ماکس برود به این وصیت دوستش پایبند نشد و جهان را نعمت داشتن آثار کافکا محروم نکرد. ماکس برود در زمان حیاتش یکی یکی دستنوشتههای کافکا را منتشر کرد. اما چنانکه بعدا معلوم شد و در زیر خواهم آورد، هنگام انتشار آثار کافکا جای جای در آثار او دست برد. به مثل خودش برای داستانهایی که کافکا نوشته اما عنوان نگذاشته بود، عنوان انتخاب کرد، بدتر از آن عنوانینی را که کافکا برای برخی از آثار خود برگزیده بود، تغییر داد. مشهورترینش رمانیست که ما به عنوان “آمریکا” از کافکا در دست داریم، حال آنکه خود کافکا برای این رمان عنوان “گمشدگان” یا “مفقودالاثر” را برگزیده بود. برود نه تنها به این اکتفا نکرد، بلکه فصلهای این رمان را به تشخیص خودش جا به جا کرد، گو که خود کافکا هم بخشی را در این دفتر و بخشی را در دفتری دیگری نوشته بود و فصلهای مختلف این رمان در دفترهای گوناگون بودند. باری تا حدود اواخر دههی میلادی کسی به این دستنوشته دسترسی نداشت تا اینکه چند نفر از کافکاشناسان جهان – از جمله گرهارد کوخ که کتاب “کافکا در خاطرهها” به همت او انتشار یافت و من ترجمهی فارسیاش را توسط نشرنو در اختیار فارسیزبانها قرار دادهام – به این دستنوشتهها دست پیدا میکنند. مقایسهی دستنوشتهها با آنچه که ماکس برود منتشرکرده بود، بویژه در مورد “یادداشتهای روزانهی کافکا” نشان میدهد، برود به یادداشتها هم رحم نکرده و در این مورد جای جای دست برده. به این معنی که برخی نوشتهها را حذف کرده، برخی را از خودش افزوده و غلطهای گاهگداری دستوری کافکا را نیز تصحیح کرده است. اواخر دههی نود میلادی کوخ و دو همکارانش ر یادداشتهای روزانهی کافکا را دقیقا بر اساس دستنوشتههایشدر یک جلد منتشر کردند و نیز در دو جلد دیگر توضیح تمامی اسامی و مکانها و تاریخها را نیز اقزودهاند. آنچه به عنوان ترجمهی “یادداشتهای روزانهی کافکا” در اختیار فارسیزبانهاست، گذشته از غلطهای فراوان، ترجمهی متنیست که ماکس برود انتشار داده بود. آنچه من قصد ترجمهاش را دارم، متنی است که به اصطلاح تطبیقیست.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
* تا جايي كه مي‌دانم دو مجموعه داستان آماده انتشار داريد كه مدت‌هاست كارشان تمام شده است. آيا قصد انتشار آنها را نداريد؟
با وجود تنبلیها و بهانههای معمول و کمبود وقت و غم نان همینجا در انظار عموم به خودم و شما قول میدهم به زودی همتی عالی به خرج بدهم و برای آخرین بار دستی به سر و روی این دو مجموعه بکشم تا مبادا خدای ناکرده جهان از این دو اثر سترگ بیبهره بماند. اما از شوخی گذشته قصدم این است که پس از تمام شدن ترجمهی رمانی که در دست دارم، دیگر هیچ کاری نکنم، مگر آماده سازی نهایی این دو کتاب که دگر خاری شدهاند در چشم من.
* به جز اين داستان‌ها، آيا مشغول نوشتن داستان ديگري هستيد يا فعلا به ترجمه خواهيد پرداخت؟
بدون نوشتن داستان که نمیتوانم زنده بمانم. نوشتن شما بخوانید آفریدن و خلق کردن اگر نباشد، حس میکنم بیهوده زندهام. انبوهی داستان نیمهکاره دارم. چیزی نمانده تا کامپیوترم از فربهی فایل نیمهتمامها منفجر بشود. علاوه براین کتابی را مدتهاست دارم در ذهنم مینویسم که هنوز نمیدانم چگونه کتابی خواهد شد. کاش شبانه روز به جای بیست و چهار ساعت، هفتاد و دو ساعت بود آقای قزوینی عزیز، کاش!

منبع: شرق

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی